امروز میخوام کتاب «خلوتگاه من» رو بهتون پیشنهاد کنم. اما قبلش باید چند نکته رو بهتون یادآوری کنم و اون اینکه شما با یک کتاب خیلی سطح بالا مواجه نیستند اما خوب داستان کشش خوبی داره و آدم رو دنبال خودش میکشونه. دیگه اینکه اگه از موضوع تکراری و کلیشهای لج و لجبازی (به نوعی البته) خسته شدید٬ خوب شاید بهتر باشه سراغ این کتاب نرید و آخر اینکه در خلال داستان ممکنه کمی از دست زن و مرد ماجرا حرص بخورید اما خوب از اواسط داستان به بعد کمی دلتون خنک میشه. به هر حال اگه دنبال یه کتاب وقت پرکنک میگردید این کتاب به نظر بد چیزی نباشه و میتونه براحتی چند ساعتی از وقت شما رو به خودش اختصاص بده.
نویسنده: حوریه حسن لویی
انتشارات: متاسفانه٬ علی
تعداد صفحات: ۳۲۰
سال انتشار: فکر کنم ۱۳۸۹
خلاصه داستان:
مردی (خسرو) همسرش رو طی یک تصادف از دست میده و برای آزادی قاتل همسرش شرط میذاره یا پول دیه رو بده یا بره زندان. از طرفی راننده نان آور خانواده است و اگه زندان بره خانواده اش گرسنه می مونند٬ خسرو اما کوتاه بیا نیست تا اینکه یه روز برادرزاده ی راننده میره سراغ خسرو و بهش پیشنهاد میکنه در عوض عمویش٬ او را به کنیزی مادامالعمر قبول کنه مرد اولش قبول نمیکنه اما بعد بخاطر دخترش که نیاز به پرستار هم داشته٬ فکری شیطانی به سرش میزنه و قبول میکنه و باقی ماجرا
شاید اون روزی که رفتم انتشارات هاشمی و همینطور دیمی اولین اثر خانم بهیه پیغمبری رو انتخاب کردم٬ هرگز فکرش رو نمیکردم که این کتاب تبدیل بشه به یکی از محبوبترینهایم که حتی هنوزم که هنوزه بروم سراغش و غرق زندگی عجیبش بشم. هرچند اواسط داستان کمی اعصاب خرد کن و حتی غم انگیز میشه اما از همون اواسط داستان تا آخرش دیگه داستان جذاب و زیبا میشه.
نویسنده: بهیه پیغمبری
انتشارات: البرز
تعداد صفحه: 408
سال چاپ هفتم: 1390
خلاصه داستان:
همونجور که از اسمش پیداست این رمان داستان زندگی محترم٬ دختر زیبای شمالی است که به عقد خان ده درش میارند و با این کار داغ به دل اسدالله جوان زیبا و عاشق محترم میگذارند... چند سال بعد در پی اذیتهای فراون خان و خانواده اش٬ محترم از او جدا میشود و دوباره اسدالله بطور کاملا غیرمنتظره سر راه او قرار میگیرد و ...
راستش من همونجور که گفتم خیلی دوست دارم این کتاب رو ولی خوب پسندیدن یا نپسندیدن یک داستان امری کاملا سلیقه ایه در مورد این کتاب هم من نمیتونم تضمین کنم که حتما خوشتون بیاد ولی خوب ممکنه شما هم بخونید و مثل من لذت ببرید از خوندش
امروز میخوام کتاب دختر آذر از خانم اعظم طیاری رو بهتون معرفی کنم. البته به گفته ی خیلیا دو کتاب خانم طیاری (در چشم من طلوع کن و به رنگ شب) از نظر موضوعی و محتوایی خیلی از این کتاب زیباتر بودند اما به نظر من این کتاب هم در زیبایی چیزی از دو کتاب قبلی ایشون کم نداشت. چیزی که در آثار خانم طیاری زیاد به چشم می خوره اولا پختگی هم قلم و هم موضوع و دوما تحقیقاتیه که ایشون در مورد داستانها و قهرمانانشون انجام میدهند... تو در کتابهای خانم طیاری (به زعم من البته) حتی به یک پاراگراف بی محتوا٬ لوس و زیادی برنمیخوری و همین نشون میده که ایشون کارشون رو بسیار خوب و ماهرانه بلدند.
داستان دختر آذر ماجرای سپیده است که در تهران زندگی و در تبریز تحصیل میکنه٬ هاوش از پسران خوب و به نام دانشگاه دل در گرو سپیده میگذاره و آنقدر میره و میاد تا بالاخره دختر رو راضی میکنه اجازه بده هاوش و خونوادش راهی تهران بشوند برای خواستگاری اما همه چیز با ورود بهروز پسرعموی سپیده به هم میریزه... بهروزی که همسرش ترکش کرده و دخترش مرحوم شده و انقدر گرفتار و ناراحته که به خونواده ی عمو پناه میاره و باقی ماجرا...
باز هم میگم من این کتاب رو دوست داشتم اما ممکنه با سلیقه بعضیا جور نباشه این کتاب.
اگر اشتباه نکنم این کتاب در سال ۱۳۸۹ از انتشارات شادان وارد بازار شد.
پ.ن. شاید لازم باشه بهتون یادآوری کنم که من اوصولا داستانهای غم انگیز٬ اعصاب خرد کن و پر از بدبختی و مصیبت رو اصلاو ابدار دوست ندارم و تو بگو نویسنده ی چنان داستانی خدا٬ من طرف کتابهای او نمیرم... پس اگه برات مهمه که بدونی با چه داستانهایی مواجه میشی اینجا٬ خوبه که بدونی فقط کتابهایی که حداقل هپی اند هستند و اعصاب خردی آنچنانی هم ندارند و صد البته که قلم نویسنده شون هم باید پخته و گیرا باشه٬ اینجا معرفی می شوند
دوستان دارم کتاب «رگ سرخی به تن بوم» از ملیحه صباغیان رو میخونم... تا اینجا به نظرم جذاب و زیباست٬ وقتی تمومش کردم میام و بیشتر در موردش میگم بهتون.
این کتاب رو تازه تموم کردم و بد ندوستم بیام و به شما هم معرفیش کنم. کتاب خیلی خیلی جالبی بود و مناسب دنیای امروز ما. دنیایی که گاهی اوقات آدم واقعیت رو از تخیل نمیتونه تمیز بده و یا مجازی و غیرمجازی با هم جاهاشون عوض میشوند. دنیای امروزی مخلوط شده با اینترنت که همواره آدم رو گیج و سردرگم میکنه.
نویسنده: دانیل گلاتائور
مترجم: شهلا پیام
انتشارات: ققنوس
تعداد صفحه: 247
سال انتشار: 1391
خلاصه داستان:
مفید در برابر باد شمالی مجموعهای از نامههایی است که توسط ایمیل نوشته شدهاند. عشق و مفهوم بنیادین آن از دیرباز محل تفاهم و عدم تفاهم بین زن و مرد بوده است و رابطههای عمیق حکایت از روانشناسی و روانکاوی زنها و مردهایی دارد که مفهوم عشق حقیقی را شکل دادهاند. نویسندة این کتاب در اصل روزنامهنگاری است که همکاری دائمی با یکی از روزنامههای پر تیراژ آلمانی دارد. در دانشگاه روانشناسی بالینی خوانده و در این کتاب بر اساس یک تصادف غیرمنتظره صحنهها و رویدادهای به یادماندنی در برابر دیدگان مخاطب خلق میکن . داستان از آنجا شروع میشود که خانم « روتنر » توسط ایمیل خواهان فسخ اشتراک مجلاتش از انتشارات لایکه میشود چرا که معتقد است سطح کیفیت این مجلهها مدام در حال پایین آمدن است و او دارد پولهای خود را هدر میدهد و ... اما او اشتباهی نامه را به جای دیگری میفرستد و بدین وسیله با فردی به نام لئو لایکه آشنا میشود که این خود سرآغاز ماجراست...
توضیحات پشت جلد:
لئو لایکه ایمیلهایی از غریبه ای به نام امی روتنر دریافت میکند و از روی ادب جواب میدهد؛ از آنجایی که امی خود را جذب پاسخ ایمیل میشود و به لئو جواب میدهد. بعدها لئو اعتراف میکند: امی عزیز، من به شما علاقهمندم اما میدانم که این علاقهمندی بیهوده و محال است، پس از اندک زمانی امی اعتراف میکند: سطور شما و قافیهبندهای من مردی را پیش رویم مجسم میکنند که احساس میکنم واقعاً وجود دارد.
به نظر میرسد اولین ملاقات حضوری فقط منوط به زمان است، اما این سؤال آنچنان هر دو را به دلشوره میندازد که مدتی مردد از جواب دادن به آن طفره میروند. آیا ایمیلهای مملو از عشقی که فرستاده، دریافت و ذخیره شدهاند به ملاقات و آشنایی حضوری منتهی خواهند شد؟ و در این صورت بعدش چه میشود؟
امروز میخوام از کتاب و فیلم چهل سالگی برایتان بگویم که هر کدام به نوبه ی خود زیبا و دوست داشتنی هستند. من تا زمانیکه کتاب را نخوانده بودم و فقط فیلم را دیده بودم٬ عاشق زندگی قهرمان داستان شدم و بعد از دیدن فیلم٬ در اینجا حس خودم رو به طور کامل از این داستان بیان کردم اما وقتی کتابش را دست گرفتم٬ دیدم بابا زیبایی کتاب کجا و فیلم کجا؟ من اصولا عاشق رمانهایی با صفحات زیاد هستم و اصولا کتابهای کم حجم راضیم نمیکنند اما در باورم نمیگنجید که این کتاب کم حجم ۹۰ صفحهای بتواند اینقدر مرا مجذوب خود کند! این کتاب تمام احساسات و عواطف زنانه ی آدم را قلقلک میدهد و تو خود را با آلاله ی داستان یکی میبینی. مطمئنم هر زنی از خواندن این داستان غرق لذت خواهد شد پس خانمهای عزیز از دست ندهید این کتاب را
نویسنده: ناهید طباطبایی
تعداد صفحه: 90 صفحه
قیمت: 2200 تومان
نوبت چاپ: چاپ ششم، 1389
شمارگان: 1500 نسخه
انتشارات: چشمه
خلاصه داستان برگرفته از وبلاگ بوی ریحان در باغ پیچید:
چهل سالگی داستان زن کارمندی ست به نام آلاله که در آستانه چهل سالگی دچار دردسرهای پای گذاردن در میانسالی شده است . داستان با خوابی آغاز می شود که آلاله در آن یک دختر 19 ساله است و به گذشته خود بازگشته است. همسر آلاله (فرهاد) نشان از یک مرد منطقی و امروزی دارد، که نکته منفی ای هم در او بروز نمی کند. دخترشان شقایق هم تکمیل کننده این پازل خانوادگی می باشد. دختری که بیشتر با پدر اُخت است . داستانی که همه ما می دانیم و شنیده این که دختر بابا یی است و این در چند جای داستان هم حسادت آلاله را بر می انگیزد.
داستان از جایی به سرازیری می افتد که هرمز عشق دوران جوانی آلاله برای برگزاری کنسرتی به ایران می آید و آلاله به عنوان مدیر برنامه های انتخاب شده است و این باعث ایجاد دو گانگی در آلاله می شود که در این میان برخورد منطقی فرهاد باعث می شود آلاله از این که احساس گناه کند خلاص شود. این برخورد منطقی کمی سطحی پرداخته شده و در جایی فرهاد اشاره می کند که حسود نیست و در جای دیگر هم نوعی کلافگی دارد و در هنگام برخورد با هرمز هم سعی دارد که یک جنتلمن واقعی باشد و اصطلاحن کم نیاورد.
آلاله هم دستی در موسیقی دارد و ویلن سل می زند و به دلیل ازدواج و دوران تعطیلی دانشگاه نتوانسته به کارش ادامه دهد.همین آمدن هرمز کششی در او بوجود می آورد تا دوباره ساز ناکوک دوران جوانی خود را کوک کند و همین باعث می شود که احساس جوانی گذشته دوباره باز گردد. جاهایی از داستان که آلاله در فکر دوران شیرین گذشته با هرمز است از نقاط قوت داستان می باشد به گونه ای که تعاریف جالبی هم از دوران عاشقی در این بین عنوان می شود در جایی آلاله به یاد گذشته و هرمز می افتد:
"سرش را به پشتی تکیه دادو آخرین شبی را که هرمز می رفت به یاد آورد.یک مهمانی بود،پر از بچه های همکلاسی.اتاق پر بود از دوستان او و هرمز،دخترها دوروبر هرمز می پلکیدند و او که طبعی با نشاط و شوخ داشت سر به سر همه می گذاشت.آلاله گوشه ای نشسته بودو غمگین تر از ان بود که به شوخی های هرمز بخندد.یک روز مادرش به او گفه بود:«همۀ ما در جوانی عاشق بوده ایم،عشق ها یکی یکی رفتند و تکه ای از دل مارا با خود بردند» "
هرمز از نظر آلاله یک مرد کامل و بی نقص است که پر بی راه هم نیست چون معشوق همیشه در دید عاشق کامل یکتاست. نویسنده سعی کرده موضوع ممنوعه ای همچون عشق یک زن متاهل به معشوق دوران جوانی اش را به شکل ماهرانه ای در دل داستان بگنجاند که نه سیخ ممیزی بسوزد و نه کباب عاشقی ! آلاله سعی می کند هم عاشق فرهاد همسرش باشد و هم به شکل عاشقانه هرمز را دوست بدارد که عملن در دنیای واقعی رخ نخواهد داد. چون فیل که یادش به هندوستان افتاد دست مدیر سیرک لاجرم در پوست گردو خواهد ماند.
مطلع کتاب:
شده بود یک انار یک انار خشکیده که پشت یک مشت خرت و پرت گوشه ی یک انبار زیر شیروانی افتاده بود و اگر کسی برش می داشت و تکانش می داد می توانست صدای به هم خوردن دانه های خشکش را بشنود.بوی ماندگی را در بینی اش احساس می کرد.بوئی ترش و شیرین که برهوا می ماسید آن را سنگین می کردو مانند لایه ای از عرق بر پوست او می نشست.
کتاب «عادت میکنیم» زویا پیرزاد... به نظر من یکی از شیرینترین و زنانهترین کتابهای یکی دو دهه اخیره. قلم نویسنده به قدری جذابه که تو رو از همون چند سطر اول جذب خودش میکنه و تا آخر داستان هم ولت نمیکنه! اصلا دلت نمیخواد که داستان تموم بشه چه برسه به اینکه یک لحظه ولش کتی. تصاویری که زویا پیش چشمت به تصویر میکشه تماما زیبا و نوستالژیکند و جان میدهند که تو یک روز خنک پاییزی کتاب رو دست بگیری و تو کوچه پس کوچههای شمرون پیچ و تاب بخوری.
نام کتاب و نویسنده را که گفتم
ناشر: نشر مرکز
سال انتشار را هم باید برم از خونه ببینم و بنویسم براتون.
خلاصه داستان:
آرزو زن مطلقه ای که با دخترش آیه زندگی می کند پس از مرگ پدرش مجبور می شود که مسوولیت بنگاه ملکی او را به عهده بگیرد. ماه منیر مادرش ، زنی که بیش از حد توی حس رفته است و خودش را متعلق به طبقه اعیان و اشراف می داند چنان در گیر قر و اطوار های حاشیه ای است که اصلا حواسش به دخترش نیست همچنان که آیه سرش گرم جوانیش است. در این میان تنها کسی که به فکر آرزو ست شیرین دوست و همکار آرزوست که وقتی آقای زرجو یکی از مشتریان بنگاه پایش به داستان باز می شود، قلقلکهای احساسی شیرین هم شروع می شود و انقدر میگوید و می گوید تا زرجوی مرموز ولی دوست داشتنی را تبدیل به عضوی جدی از داستان می کند.
این بخش از داستان رو که در ادامه مطالب گذاشتم براتون به نظر من یکی از محبوبترین و نوستالژیکترین بخشهای این کتابه. محیطی راحت و دلچسب با افرادی که دوستشون داری... ناهاری ساده و صمیمی و صدالبته خاطرهانگیز... دوباره دلم یک همچون محیطی رو میخواد همالان... یک خونه ی دنج و زیبا و محیطی کاملا دوستانه و صدالبته زنانه... پر از حرفای خاله زنکی و شوخی و سربه سر هم گذاشتن... به همراه نان باگت و ژامبون و گوجه و خیارشور... به گمانم دوباره احساسات و عواطف زنانهام بدجور دستخوش امواج شدهاند