X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : شنبه 28 آبان 1390 در ساعت 11:16 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : بهار

عنوان : دعوت


وقتی مامان گفت عروسی دعوت شدیم آنهم کجا؟ شمال، اولین کسی که به شدت با رفتن مخالفت کرد، من بودم؛ چی؟ شمال؟ تازه عروسی هیچ کس هم نه، عروسی علی پسر عمو سیفی!!! عمراْ بروم و بگذارم کسی برود! مگر دختران عمو عروسی من آمدند که من عروسی برادرشان بروم؟! از تالار ما تا خانه این حضرات والا تنها ۲۰ دقیقه راه بود ولی نیامدند، حالا من از اینجا بکوبم بروم تـــــــــــــــــا ساری که چه؟ که عروسی علی است؟! ان شاءالله که مبارکش باشد ولی حرف از رفتن نزنید که پاک قاطی می‌کنم! در طول این یک ماه بنده از هیچ کاری فروگذار نکردم که کسی از خانواده من به عروسی علی نرود! در طول این یک ماه بنده از شخصیت عادی خود درآمده و به موجودی بسیار عوضی، عقده‌ای و بی‌گذشت تبدیل شده بودم! راستش را بخواهی از بعد از جشن عروسیم دلم از دست دو دختر و یک پسر عمویم و چهار دختر عمه‌ام بدجور شکست. من در جشن ازدواج تک تکشان شرکت بودم، از مسافرت خودم زدم که به عروسی بعضی از این اقوام نسبی بروم که بدانند دوستشان دارم و به نوبه ی خودم با شادی و غمشان شریکم اما آنان چه کردند؟ چون جشن ما مصادف شده بود با نیمه ی شعبان و سه شنبه بود، همگی مسافرت را به من ترجیح دادند!!! این شد که از همان زمان دلم ازشان گرفت و پیش خود سوگند یاد کردم محال ممکن است دیگر نه در شادیهایشان شرکت کنم و نه در غمهایشان (آنها حتی در مراسم سوگواری پدربزرگم هم نیامدند) البته از ۵ فرزند عمو سیفی تنها همین علی آقا شرکت کرده بود در عروسی ما اما کینه و انتقام چشم عقل و داد مرا گرفته بود و نیت کرده بودم با قدرت هرچه تمامتر دق دلی بقیه را سر او خالی کنم، هرچه این وجدان بیچاره بال بال زد که بابا او چه تقصیر دارد، من گوشم به هیچ حرفی بدهکار نبود! آنها نیامدند ما هم نمی‌رویم. اصلا می‌خواست اینقدر زن ذلیل نباشد و به جای ساری که شهر همکلاسی سابق و همسر فعلیش است، تهران مراسم بگیرد تا بگذارم لااقل بابا اینها در جشنش شرکت کنند ولی ساری، امکان ندارد! اصلا بابا که چشم چپش کلا نمی‌بیند چطور می‌خواهد تا آنجا رانندگی کند؟ ما که نرویم بهنام هم که نرود بابا عمرا بتواند پشت رل بشیند پس اصلا حرفش را نزنید! اما بابا که دلش برای برادرزاده ها و خواهرزاده هایش قنج می زند، دلش نمی آمد که نرود؛ از طرفی نمی توانست برود و خلاصه این میان گرفتار بود برای خودش. اما وقتی بارندگیها پیش آمد و هواشناسی هم هوای گرفته و بارانی را پیش بینی کرد، دیگر بابا هم از رفتن به کلی منصرف شد. 

چهارشنبه ی گذشته طبق روال چهارشنبه ها که می بایست تا بوق سگ اداره بمانیم، تا ساعت 7 شب اداره بودم و تا به خانه برسم شد 8. چشمانم از خستگی و خواب چپ شده بود و می خواستم بخوابم تا لنگ ظهر فردایش اما... بعد از تماس تلفنی با مامان جان کاشف به عمل آمد که ابوی محترم تصمیمشان برگشته و قصد دارند خودشان (!!!!!!!!) پشت رل بشینند تـــــــــا شمال، اصلا مگر چه اشکال دارد خودشان می توانند رانندگی کنند و هیچ هم خسته نمی شوند! والا! اولش کلی سر مامان طفلکی جیغ و هوار راه انداختم که چرا می خواهید بروید چه جوری می خواهید بروید بابا مگر اعصاب رانندگی در جاده را دارد و اصلا مگر چشمش می بیند که این حرف را می زند و ... اما مامان جان با لحنی بسیار دلگرم کننده فرمودند نگران نباش مادر... خدا بزرگ است می رویم یک جوری!!!!!!!!!! یعنی این یک جوریش مرا کشته بود مامان جان از بس که ته دلم راقرص کرد! خواب جایش را به دلواپسی و گریه زاری داد محمد طفلکی که  وضع و اوضاع را این چنین دید گفت خوب تو مگر مرض داری که نمیروی؟ حالا که اینقدر نگرانی بیا ما هم برویم تازه مگر نمی گویی عمه فائقه و عمو انوشیروان (عموی بسیار بسیار بسیار دوست داشتنی من) هم می آیند؟ خوب با آنها می رویم و خوش می گذرد بهمان مطمئن باش. با لب و لوچه ای به غایت آویزان و قیافه ای به غایت ناراضی با مامان تماس گرفتم و گفتم ما هم می آییم؛ او خیلی خوشحال شد و بابا جان اصرار فراوان داشتند که تو نمیری خودم میروم و نمیخواهم شما به زحمت بیفتید! خلاصه محمد بابا را قانع کرد که رضایت بدهد.  

پنجشنبه ساعت 10 از مقابل منزل مامان اینها حرکت کردیم و ساعت 3 بابلسر بودیم. عمه مینا آنجا ویلا دارد و قرار بود همگی برای شب ماندن آنجا برویم. آنجا که رفتیم دیدیم عمو ناصر و پسرها و عروسهایش هم هستند و همین باعث شد که این دو روز بهمان خوش بگذرد. چیزی که خنده دار است اینست که منی که به هیچ عنوان قصد رفتن نداشتم مجبور به رفتن شدم اما بهنام طفلکی که ظاهرا میخواسته برود اما مامان رأیش را زده بود که حالا که ما نمیرویم تو هم نمی خواهد بروی، نیامد! 

آنجا وقتی به زن عمو و عمه هایم گفتم من کلی نقشه کشیدم و برنامه ریختم که این عروسی را نیایم اما آمدم ولی خدایی عروسی زهرا را دیگر عمرا بیایم، همه زدند زیر خنده که تو لازم نکرده نقشه بکشی چون ممکن است برنامه ات جوری شود که تو اول از همه در جشن حاضر شوی!!! 

اینهمه غر زدم و ناراضی بودم اما انصافا جشن خیلی خوبی بود عروس بسیار زیبا و دوست داشتنی بود و داماد از خوشی سر از پا نمی شناخت! او اولین دامادی از خاندان مانوی بود که نه تنها می رقصید بلکه یک لبخند گنده و پهن تمام صورتش را پوشانده بود (محض اطلاع می گویم که تمام مردان مانوی نفری یک دانه عصا را درسته قورت داده اند و محال ممکن است در مجالس از این حرکات موزون از خودشان دربیاورند! لبخند را که دیگر حرفش را نزن!) آخر شب کلیپی از عروس و داماد پخش شد که واقعا زیبا بود، روی تصاویر مردی بسیار لطیف و عاشقانه می خواند که در پایان مشخص شد نه تنها آقای خواننده همین جناب علی آقا پسرعموی بنده است که حتی شاعر آن اشعار لطیف و عاشقانه هم خود اوست... محمد که انقدر تحت تاثیر قرار گرفته بود که میخواست به علی رای دهد!!! و اینجا بود که به این نتیجه رسیدم علی اولین و تنها زن ذلیل خاندان مانوی است و تو نمیری بدجور ناخالصی دارد! خدا رحمت کند پدربزرگمان را که خیلی سال پیش مرد و این خفت را ندید 

کلا مسافرت ناخواسته ی خوبی بود و علی رغم آنهمه غر و غر اولیه، خیلی بهمان خوش گذشت... دو تا عکس از بابا و عموناصر و خودم و محمد در فیس بوکم گذاشته ام و چندتای دیگر هم میگذارم به زودی