X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : دوشنبه 23 آبان 1390 در ساعت 08:20 ق.ظ ~ چاپ مطلب
نویسنده : بهار

عنوان : به نظرت من مسخره‌ام؟


خدا جان راستش را بگو حضرت عباسی چقدر حال می‌کنی که سر صبحی سر به سر این بنده ی مظلوم بی زبانت بگذاری؟ کیف می‌دهد نه؟ ته دلت قنج می‌زند که کل یوم برنامه‏‌ریزی‏های مرا بهم بزنی و بعد قاه ‏قاه بخندی به لبان آویزان و چشمان متعجبم؟ دروغ می‏گویم بگو دروغ می‏گویی؛ یادت هست آن زمان که محصل و دانشجو بودم هرگاه همچون فرزند آدمیزاد سر درس و مشق خود نشسته و درس می‌خواندم امتحان فردا را گند می‌زدم ولی هرگاه که درس نخوانده و عنر عنر می‌رفتم سر جلسه امتحان، گل می‌کاشتم؟ یادت هست هرگاه قصد ذخیره کردن پول را می‌کنم، چنان برنامه‌ریزی می‌کنی تا تمام پولهایم ظرف ایکی ثانیه از کفم برود ولی هرگاه که قصد و نیت پول جمع کردن ندارم، خود به خود پولهایم خرج نشده و ذخیره می‌شوند؟ حواست هست هرگاه اقدام به رژیم گرفتن و تناسب اندام کردم تو لشگر شیاطینت را روانه کردی به جنگم ولی هرآینه هیچ قصد و غرضی برای لاغری نداشتم خود به خود از غذا افتادم؟ حالا داری همان بلا را صبحهای زود سرم درمی‌آوری!!! چرا روزهایی که خیلی خیلی زودتر از روزهای دیگر عازم محل کار می‌شوم، از آنطرف یک ربع هم دیرتر از روزهای دیگر به اداره می‌رسم ولی روزهایی که تنها ۲۰ دقیقه مانده تا ۸ از خانه خارج می‌شوم، ۸ نشده اداره هستم؟ توجه که داری خداوندگارا از خانه تا محل کارم تنها ۶-۷ دقیقه فاصله هست اما من طلفکی و حیفونکی برای این چند دقیقه ی ناقابل ۱ ساعت زودتر از خانه خارج می‌شوم! بارها گفته‌ام اما فکر می‌کنم بار دیگر ملزم به تکرارش هستم که آخر یک نموره از قد و اندازه ی خودت خجالت بکش آخدا، آخر مگر این بهار طفلکی و حیفونکی مسخره ی توست که اینهمه سر به سرش می‌گذاری و با فرشتگانت دسته‌جمعی او را به سخره می‌گیرید و می‌خندید بهش؟ واقعا به نظرت من مسخره‌ام؟!